دیروز یکی از همکارها بهم یه گلدون کوچیک با یه گل زیبا که خودش قلمه زده بود هدیه داد. خوب من عاشق گل و گیاهم و منتظرم پسری بزرگ بشه که کاری به گلها نداشته باشه تا دوباره خونه رو پر کنم از گلهای زنده و
برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:26
برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:26
یک ساعتیه که دارم آرشیو وبلاگم رو می خونم. حیف اون مدتی که بلاگفا باعث شد آرشیوم بپره. چقدر اول زندگیمون سخت بوده!!! چقدر دلم برای خودمون سوخت تازه ما از صفر صفر هم شروع نکردیم و سابقه کاری داشتیم. چقدر خدا رو شکر می کنم که اون روزها تموم شد. چقدر روزهای سنگین و سختی بود. خدایا شکرت که الان شرایط خیلی بهتره خدایا شکرت. خدایا مرسی حواست به ما دو تا جوون بی پشتوانه بود. مرسی که نذاشتی راه رو گم کنیم. خدایا کمک کن بهتر از قبل بشیم. خدایا دوستت دارم.....
برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:26
یاد کار همسایه کناریمون افتادم. چقدر بدجنس چقدر خراب ازش متنفرم.....
برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:26
برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:26
برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:26
برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:26
برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:26
برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:26
بعضی وقتها که میام پست قبلیم رو می خونم که خیلی متعجب میشم که چطور من فقط راجع به کار می نویسم و چطوره که دغدغه من فقط کار هست و کار و کار. الان که داشتم به این موضوع فکر می کردم، به نظرم اومد که اصلی
برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 12 مرداد 1398 ساعت: 13:26